![]() عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشانــــدم و پارو زنان سوي تو فرستادم وقتي به ساحل نگاهت رسيـــــــد تو چشمانت را بستي و قايقم غرق شد.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
شهریور 1388
فروردین 1388 مهر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 جستجو
پیوندهای روزانه
|
پر پرواز
به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم ميريزي . امروز با تبسمي شادم کن. در روزنامه ها برايم مينويسي من امروز به تو نياز دارم نه فردا
|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه 29 شهریور1385 ساعت 11:4 بعد از ظهر
منوتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه هاييم هم صداي بي صداييم
نشستيم خيلي شبها قصه گفتيم از قديما
تموم وعده ها رو داديم و حرفها رو گفتيم
گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
گلاي قالي رنگ زرد و پاييزي گرفتن
اونام خسته شدن از حرف هر روز
|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه 29 شهریور1385 ساعت 10:57 بعد از ظهر
![]() نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل گلي... نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي... نميخوام بگم که دوستت دارم...
|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه 29 شهریور1385 ساعت 10:55 بعد از ظهر
بهش گفتم چون دوستم داری بهم نیاز داری بهش گفتم چون دوستم داری بهم نیاز داری یا چون بهم نیاز داری دوستم داری بعد از سکوتش خندید و گفت: جمله ی قشنگیه!!! ولی...چرا هیچ وقت به جمله ی قشنگم پاسخی نداد ؟؟ اما... اگه اون یه روزی این سوال رو ازم می پرسید بهش می گفتم: چون دوست دارم بی نیاز ترین آد مه شهر زمینم یا چون بهم نیاز داری دوستم داری بعد از سکوتش خندید و گفت: جمله ی قشنگیه!!! ولی...چرا هیچ وقت به جمله ی قشنگم پاسخی نداد ؟؟ اما... اگه اون یه روزی این سوال رو ازم می پرسید بهش می گفتم: چون دوست دارم بی نیاز ترین آدمه شهر زمینم
|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه 29 شهریور1385 ساعت 10:53 بعد از ظهر
اشكا تو پاك كن عزيزم قسمت ما تنهايي بود قسمت ما بي هم شدن آخرشم جدايي بود اشكاتو پاك كن نازنين نگو كه تنها مي موني نگو تو اين فصل غريب يه گوشه اي جا مي موني اشكاتو پاك كن عشق من امشب مي خوام صدات كنم براي آخرين دفعه از ته دل نگات كنم |+| نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 6 شهریور1385 ساعت 2:21 بعد از ظهر
همه ي لحظات زندگي ام را سپري كردم به روياي........ به روياي ديدن رويت،به روياي بوسيدنت به روياي گرفتن دستهايت،به رویای نگاه كردن در چشمهايت به روياي گفتن دوستت دارمت و بهتر بگويم به روياي داشتنت..... و باز هم مي دانم هيچگاه به حقيقت نمي پيوندد
هيچ وقت يادم نمي ره اولين بار كه قلم رو برداشتم و اولين بار كه شعر نوشتم به خاطر آتيش عشق تو بود و تا وقتي كه شعر مي نويسم آتيش عشقت خاموش نمي شه......! |+| نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 6 شهریور1385 ساعت 2:19 بعد از ظهر
از من پرسيد من رو دوست داري يا ستاره ات رو گفتم ستار ه ام رو پرسيد من رو دوست داري يا زندگيت رو گفتم زندگيم رو از من پرسيد من رو دوست داري يا وجودت رو گفتم وجودم رو پرسيد من رو دوست داري يا قلبت رو گفتم قلبم رو پرسيد من رو دوست داري يا خدا رو گفتم خدا رو قهر كرد و رفت و ديگه نيومد ولي هيچ وقت نفهميد كه اون خودش ستاره ام بود،زندگيم بود،وجودم بود،قلبم بود،و خدام بود و هست |+| نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 6 شهریور1385 ساعت 2:13 بعد از ظهر
برگرد امروز من ایستاده ام در باد و تو آنقدر دور از من هستی که فریادهایم در هجوم باد گم می شوند.. دیوانه وار فریاد میزنم دوستت دارم! *** و تو مرا در مرداب های دور می نگری تو سرود وداع را خواندی و من بی تفاوت گوش سپردم به نوای محزون تو ولی اکنون بیدارم اکنون که تو نیستی تا ببینی بیداری مرا ... برگرد...
|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه 4 شهریور1385 ساعت 3:12 بعد از ظهر
اگه ۱۰۰۰نفر دوست داشته باشن یکیش منم اگه ۱۰۰نفر دوست داشته باشن یکیش منم اگه ۱۰نفر دوست داشته باشن یکیش منم اگه ۱ نفر دوست داشته باشه اون منم اگه کسی دوست نداشته باشه بدون من مردمم!!!! |+| نوشته شده توسط آرش در شنبه 4 شهریور1385 ساعت 3:6 بعد از ظهر
میگفتم طلوع را دوست دارم
|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه 4 شهریور1385 ساعت 2:55 بعد از ظهر
|